تبليغاتX
خاطرات گذشته

donyayeman18

مهسا

donyayeman18

http://donyayeman18.blogfa.com

خاطرات گذشته

خاطرات گذشته

خاطرات گذشته

یا رب آن شاه وش ماه رخ زهره جبین
در یکتای که و گوهر یکدانه ی کیست؟


سلام.....من مهسا 18 از تهرانم
<سالشو نمی گم چون خانوما سنشون رو نمیگن>
مهربونم..خوشگلم. و.............
چقدر از خودم تعریف کردم نه؟
ّّّّّّّّ
آه از این زندگی::.
مترسک ناز میکند
کلاغ ها فریاد میزنند از خیانت
مزرعه ی زندگی من خشک است
خشک تر بیابان
خشک و بی نشان
همچون ستاره ها
::.آه از ستاره های سربی::.

چشمانم را میبندم
تا بارش باران احساسم را نبینم
و در آن غرق نشوم
تنها امید بودنم رسیدن به عشق است
تنها امید بودنم::
بیا تا باهم در دریای عشق غرق شویم
که اعماق دریا در انتظار ماست
...............................................
هیچ وقت سر در گم نباش که عشق کجاست و کجا و چه طور باید دنبالش بگردی چون تو خودت عشقی: عشقی سرشار از عطوفت.و این را بدان انکه به خود عشق می ورزد نخستین گام را به سوی عشق حقیقی برداشته است!اگر خود را عمیقا دوست بداری و به کانون وجود خودت سفر کنی اماده خواهی شد تا ژرفتر دوست بداری چون انکو که نمیشناسد نمی تواند به تمامی عشق بورزد!!
.....................................
زمانی فرا می رسد که به عشق رسیده ای و زمانی
فرا میرسد به ورای عشق می رسی زمانی فرا میرسد
که پیوند می یابی و ازین پیوند لذت می بری و زمانی
خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت میبری
اری هر چیز هر زمانی زیباست
.........................................


کسی را در ان واحد دوست داری و هم از او متنفری غیر
از این نمی تواند باشد
.وقتی تمام عشق خود را در وجود کسی خرج می کنی طبیعی است که نفرت خود
را نیز در او خرج می کنی .
.چون عشق و نفرت دو روی یک سکه اند
...عشاق در جنگند ایشان دشمنان صمیمی اند
و ان گاه که جنگ میان این دو رخت بر میبندد
عشق نیز نا پدید خواهد شد ....نه!عشق بدون جنگ
نمی تواند به حیات ادامه دهد!!!!!!
.............................................
نویسنده ی قانون عشق من در انتظارت میمانم

خاطرات گذشته

نویسنده ی قانون عشق من در انتظارت میمانم
تورا نیاز من بود

سلام به همگی و کلی معذرت خواهی بابت نبودنم

به خاطر درس و کنکور بدجوری گرفتارم اماقول میدم یه جوری بیام که هیچ کس انتظارشو نداشته باشه

راستی دوستای گلم{دوستای عزیزی که حتی وقتی من نیستم اونا هستن} همتونو هوارتا دوست دارم

و دلم واسه همتون یه ذره شده.........به اندازه ی این نقطه ها شده

مهربونای من


روزگاری سرد است وخاموش....

در پی این جاده ها

نسیمی می وزد سوزناک....

آتشی شعله ور ساختم 

که گرم کند تنهایی ام را...

از قضا...

بر در بسته ی بختم

مهره ی ماری    آویختم...

هرکه از راه می رسید

می نواخت گیار غم را....

ولیکن   نیازم این نبود...

تورانیاز من بود

 

دنياي من به روزايي ختم ميشه كه با تو بودم و هستم

ولي ياد اون لحظه هايي كه تو از من دور مي شدي

بد جوري عذابم ميده......

راستش..

ديگه از رنگ تنهايي خيلي بي زارم..!!

پس بزار آروم توي اين عشق غرق بشم...

حتما" ديدي وقتي تو ساحل بارون ميزنه...

دريا چه طوري بي تاب ميشه!!!

منم مثل اون دريا بي تابم و طوفاني....

تو هم مثه اون هواي باروني ..

منتظرم كه تو هم غرق بشي و عاشق

 سزاي من اشك عشقه...

    تو اين اتاق تاريك..

شایدهم یه تنهایی ابدی


   باز باران,بي ترانه,گريه هاي بي بهانه,ميخورد بر سقف قلبم,باورت شايد نباشد, خسته است اين قلب تنگم٫٫٫٬!،،

برام نوشت: هيچوقت عاشق نشو، زيرا که تنها به دنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت؛ زيرا که عظمت عشق چنان خرد و ناچيزت ميکند که ديگر حتي صداي خرد شدن استخوانهايت را هم نخواهي شنيد. ولي اگر عاشق شدي؛ تنها يک نفر را دوست بدار، بخند و گريه کن و قدم بردار فقط بخاطر يک نفر.  فقط برای او.  او که نفهمید دوستش دارم

............

 تمام زندگی را در لبخند تو یافتم

بخندکه خنده ات آرزوی شب و روز من است"..........................

برای اوکه بهترین هدیه ی خدا به من است

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 7:52 توسط مهسا |
چرا بهم خیانت کرد؟
مرگ باورهای خوبم را ببین                        گریه های بی غروبم را ببین

شانه هایم زیر بار غم شکست                   شاخه های سبز امیدم شکست   

عشق مادر شیشه ی فرهاد بود                عشق شیرین شاخه اش در باد بود 

هیچ کس حرف صداقت را نزد                     هیچ کس دل را بر این دریا نزد        

یک نفر امروزدر چشمم شکست                 یک نفر بار سفر بست و برفت            

یک نفر با خاطراتم دور شد                       یک نفر با قصه ها محشور شد                  

     ஜღ♥♥ღஜI♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U I♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U

خیلی دلم می خواست منم مثل بقیه دوستام واسه یکی از عشق مینوشتم . یکی که بهم دروغ نگه خیانت نکنه

خدایا چرا همه ی ما بد شدیم فقط آدمای خیلی کمی هستن که دروغ نمیگن

خدایا چرا عشق رو آفریدی مگه چیز خوبیه؟من تا حالا هیچ کسی رو که عاشق بوده و موفق شده ندیدم

دلم میخواد مثل بقیه به عشقم بگم:

آتش عشق مون با اشکای من خاموش شد

عشقمون نابود شد

من نابود شدم

تو........

تو هیچ اتفاقی برات نیفتاد اگه افتاد من خبر ندارم

I♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U I♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U

یادش بخیر که میخوندی: 

ستاره های سربی/ فانوسک های خاموش/ منو هجوم گریه / از یاد تو فراموش

تو بال و پر گرفتی / به چیدن ستاره / دادی منو به خاک این غربت دوباره

دقیقه های بی تو / پرنده های خسته ان / آیینه های خالی / دروازه های بسته ان

اگه نرفته بودی /اگه نرفته بودی

I♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U I♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U ஜღ♥♥ღஜI♥U

 

معشوق من رفت.اون بدون من رفت هزار بار بهم قول داد بازم برای بار هزارم زد زیر قولش

بدون اون لحظه ها میگذره اما به سختی

¸°♥°¸¤΅¸°♥°¸¤΅¸°♥°¸¤΅¸°♥¸°♥°¸¤΅¸°♥°¸¤΅¸°♥°¸¤΅¸°♥°¸¤΅¸°♥°

هر از گاهی توقف در ايستگاه بين راه ، فرصت خوبيست براي ديدن مسير طی شده و نگريستن به راهی که پيش روست .گاهی براي رسيدن بايد نرفت.

 

عشق یه سم شیرین هست...بدون نسخه اون کسی که دوستش داری مصرفش نکن.از دسترس بچه ها دور نگرش دار..و در محل تاریک و خنک نگهداریش کن..

 

فراموش كن چيزي را كه نمي تواني به دست آوري،بدست آور چيزي را كه نمي تواني فراموش كني.

 ¸°♥°¸¤΅¸°♥°¸¤΅¸°♥°¸¤΅¸°♥¸°♥°¸¤΅¸°♥°¸¤΅¸°♥°¸¤΅¸°♥°¸¤΅¸°♥°

 

دوستای خوبم یه نظر خواهی دارم اینکه بهم بگید چرا یک نفر خیانت میکنه؟        

حتما بهم بگید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مهسا   مهسا   مهسا

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 7:0 توسط مهسا |
کجاس؟ اون کجاس؟
 

هر شب قبل از خواب چشمانی را  میبینم اما فقط در خیال

دستانی را لمس میکنم دستانی به بخشندگی دریا اما فقط در خیال

از اشک هایی صورتم خیس میشود به لطافت باران اما فقط در خیال

از حضوری آرامش پیدا میکنم به وسعت آسمان. اما فقط در خیال

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

یکی به من بگه اون کیه که هر شب و هر شب احساسش میکنم و خودش نیست؟ من دیگه دارم خسته میشما!               نکنه تویی شیطون؟؟؟؟

 

 ♥.♥.♥.♥♥.♥.♥.♥♥.♥.♥.♥ ♥.♥.♥.♥♥.♥.♥.♥♥.♥.♥.♥ ♥.♥.♥.♥♥.♥.♥.♥♥.♥.♥.♥ ♥.♥.♥.♥♥.♥.♥.♥♥.♥.♥.♥

فاصله آه می شود پشت نگاه پنجره

کوچه نگاه میشود پشت نگاه پنجره

 

سردی بغض یک گلو تا ته کوچه می دود

بعد تباه می شود پشت نگاه پنجره

 

باز گلایه می دود میان چین پرده ها

گریه پناه می شود پشت گناه پنجره

 

باز غروب آمده پشت گناه پنجره

واژه گناه می شود پشت گناه پنجره

سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راه و میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم♥.♥.♥.♥

چقدر زمونه بي وفاست نمي دونم خدا كجاست يكي بياد بهم بگه كجاي كارم اشتباست گاهي مي خوام داد بكشم اما صدام در نمياد بگم آخه خدا چرا دنيا به آخر نمي ياد♥.♥.♥.♥

 

عشق مرگ نیست زندگی است. سخت نیست عین سادگی است. عشق عاشقانه های باد وگندم است . اولین پناهگاه کودکی آخرین پناهگاه آدم است.♥.♥.♥.♥

 

آنقدر در گفتن يک حرف حاشيه رفتم وبه جاي نوشتن تنها يک کلمه گوشه ي دفتر خاطراتت شعر هاي حاشيه اي نوشتم !!!! تا عاقبت در حاشيه چشم هايت افتادم حالا که حاشيه نشيني را تجربه مي کنم بگذار فقط يک حرف حاشيه اي ديگر بزنم دوستت دارم

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14:18 توسط مهسا |
چه عجب یه عشق واقعی
سلام . می خوام متنی رو بنویسم که خودم خیلی ازش خوشم میاد:

تمام شخصیت ها خیالی است و داستان از زبان دخترک است

صبح یک روز زمستانی وقتی از خونه اومدم بیرون تا به مدرسه بروم هوا خیلی سرد بود یه جوری که دندون هام بهم می خوردند. یک دفعه باد شروع شد دستم پربود از برگه هایی که دیشب تا نیمه شب نوشته بودم. همه رو باد برد از خدا خواستم یکی کمکم کنه خدا شنید و یه فرشته برام فرستاد

این آقای فرشته برگه های منو جمع کرد که برف شروع شد. فقط همین رو کم داشتم .

گفت تا وقتی بند بیاد بیا توی مغازه ی من یه لیوان قهوه توی این سرما خیلی میچسبه

پشت سرم یه کافی شاپ ود در رو باز کرد اول کلی تعارف کردم که نه. اما وقتی احساس کردم مغزم داره یخ میزنه قبول کردم و رفتم داخل.چقدر این فرشته خوشگل بود.نمی دونم چرا از اولین لحظه یه احساس عجیبی نسبت بهش داشتم آخه قبلا توی خواب دیده بودمش

اومد نشست روبروی من دو تا فنجون قهوه دستش بود. بعد گفت: دنیا خانوم میتونم ازتون یه چیز بخوام؟

من که آماده بودم به این خواسته مسخره فحش بدم. گفت: نترس می خوام با هم باشیم تا روزی که زنده ام قبول می کنی؟  بعد دستهامو گرفت. دستای من سرد بود از گرمای وجود اون گرم گرم شد       دستاش یه حس عجیبی داشت وقتی دستام توی دستاش بودقلبم خیلی تند میزد

آره من عاشقش شده بودم . اونم دیوونه ی من شده بود .مامانش اومد خواستگاریم

همه می دونستن که ما بدون هم نمی مونیم . پارسا باید چند روز می رفت بندرعباس.من اصلا دلم نمی خواست اون بره .توی فرودگاه وقتی گریه کردم که نره بغلم کرد . دلم شور میزد دست خودم نبود

اون رفت قرار بود فرداش راه بیفته و بیاد  اما هیچ پروازی از بندرعباس به اینجا نبود .بهم زنگ زد وگفت نمی دونم چرا میترسم برات یه اتفاقی بیفته. دنیا بهم قول بده تا آخر عمر باهام میمونی. قول دادم انگار خیالش راحت شد و گفت من امشب با اتوبوس راه میفتم و میام دیگه تحمل دوریت رو ندارم

فرداش اخبار گفت یه اتوبوس توی راه بندرعباس چپ کرده و فقط یک نفر از دنیا رفته: پارسا ................. اره پارسا رفت و ..................................

نظرتون چیه؟؟؟؟؟؟ یعنی آخر همه ی عشقای پاک اینجوری میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مهسا

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 13:1 توسط مهسا |
عشق یعنی چی؟ما که بعد از 18 سال زندگی نفهمیدیم فقط میدونم یه حس عجیبه مثل پرواز
عشق يعني کوچه اي دور و دراز با هزاران سختي و شيب و فراز عشق يعني عطر گل هاي بهشت عشق يعني زندگي و سر نوشت ........

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري .......اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره............

----------------------------------------------

 

اگر عشق نبود، به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟! کدام لحظه ناياب را انديشه مي کرديم؟! و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟! آري! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم، اگر عشق نبود

آلبرت انيشتين: ميخواي بدوني نسبيت چيه؟ يه دقيقه دستت رو بذار رو ذغال داغ مثل يک ساعت ميگذره. يه ساعت بنشين پيش يه دختر خوشگل مثل ثانيه ميگذره. نسبيت يعني اين

پیداست هنوز شقایق نشدی زندانی زندان دقایق نشدی وقتی که مرا از دل خود می رانی یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با مرگ موافق شده است عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است

آفتابگردان دنبال خورشید می گشت ، ناگهان ستاره ای چشمك زد..آفتابگردان سرش را پایین انداخت آری...گلها هیچ وقت خیانت نمی كنند

 مهساجووووووووووووووووووووون

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:27 توسط مهسا |
و خداوند عشق را آفرید.............................
گفت لعنت بر عشق/ لعنت بر دروغ/ لعنت بر خیانت/لعنت بر زندگی..........

اصلا چرا این همه لعنت؟ لعنت بر من که ندانسته عاشق شدم ناخواسته دروغ هایش را باور کردم

ناباورانه طعم خیانت را چشیدم و ناامیدانه در زندگی غرق شدم

این آخرین جمله هایی بود که از لبانش خارج شد

بعد که دستانش را گرفتم سرد سرد بود. به سردی عشق

اما قلبش هنوز گرم بود به گرمای آتش دروغی که قلبش را سوزاند

چشمانش هنوز خیس بود به جاری بودن رود خیانت

و زندگی اش تمام شده بود مثل یک کوچه ی بن بست

.و آخرین بار گفت:  و خداوند عشق را عذابی دردناک آفرید............

نظر شما راجع به عشق چیه؟؟؟؟؟                                         من با بالایی موافقم شما چطور؟

مهسا

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 8:25 توسط مهسا |
دخترای ایرونی این جورین؟ نظرتو چیه؟

خصوصیات دخترای ایرونی

1- دماغ سر بالا
2- همشون میگن به هیچ پسری اطمینان ندارن اما با 10.000 تا پسر دوستن.
3- همشون قبل از اینکه باهات دوست بشن
BF (دوست پسر ) نداشتن هیچ وقت.
4-
BF شون مال خودشونه اما خودشون مال همه هستن.
5- همشون از دم خالی بندن.
6- هیچ وقت روز تولدت یادشون نیست.
7- خیلی اتفاقی وقتی باهاشون دوست میشی 4 روز بعدش تولدشونه.
8- همیشه کیف پولشون رو تو خونه جا گذاشتن.
9- همیشه فوق تخصص آرایش زننده دارن از این آرایشایی که وقتی می بینی حالت به هم میخوره.
10- همیشه 3 یا 4 تا خواستگار دکتر و مهندس دارن.
11- همه ی پسرای دنیا رو نگاه می کنن اما نباید
BF شون حتی یک دختر غریبه رو هم ببینه.
12- همشون از دم مریم مقدسن.

نظر یادت نره؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 9:6 توسط مهسا |
..........

الهی! وقتی ستاره ی من شدی هنوز هیج تلسکوپی تورا ندیده بود.....وقتی

دروازبان دلم شدی  هنوز خط هیچ    دروازه ای رانکشیده بودند...... وقتی

دلم به چشمان تو میدان داد هنوز کسی درست نمی دانست دایره

چیست....وقتی رنگین کمان صدایت کردم همه به آن چیزی که بعد از باران در

 میآمد می گفتند مهمان هفت رنگ ناخوانده.... وقتی مجنونت شدم صحرا

هنوز افتتاح نشده بود.... وقتی توزیبای من شدی هنوز نیمی از ماه برای

کلی از دنیا ناشناخته بود.....وقتی صدایت کردم هنوز کسی معنی انعکاس

صدا درکوه  را نمی فهمید  من درکوه صدایت کردم و همه از صدایی که

برگشت ترسیدند و من شادمان شدم ازاینکه هیچ رقیبی تو را ازمن

نخواهددزدید وقتی......................

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:25 توسط مهسا |
می خوام براتون قصه بگم. قصه شروع عشق.از اول اول تا.........

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود

خداغم آنها را میدید و غمگین بود

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هممهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هردو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفتمردخندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ایکه او می سازد را زیبا کنی. 

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خداخوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد

تا پرنده میان دستهایش بنشیند .اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودفرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند

خدا خندید و زمین سبز شد .خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آنرا درخاک کاشت.خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدیدو غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیرهجانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد .

گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد.

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش

را بالای سر زنی گرفته است تا خیس نشود.

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد. دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند . و پرنده هایی که خوشحال بودند

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

- - - - - - - - - - - - - - --------------------------------------------------------------------------

 مهسا

حضرت علی (ع) میفرمایند : با هوی و هوس خود بجنگید ، همان طور که با دشمن خود میجنگید .

 mahsa


 

نوشتمو با یه بیت شعراز حافظ شروع می کنم:::

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم                      بنده ی عشقمو از هر دو جهان آزادم

 

با خودم می گویم که ای خدا/بهر چه آفریدی این عشق را؟/گر قرار است بسی در این جهان /بشکنند دلها

 

 این آدمیان/خب پس این عشق کجا را گیرد؟/ دل من بهرچه کس می میرد؟

 

پس خدا پاسخ بداد ای عاقل!/گوش ده بر سخنان این دل/هرکه دستانش دلت آشوب کرد/دیگران را هر کجا

 

سرکوب کرد/گر شوی مست و می ازبوسه ی او/

 

یا شوی خیره به روی ماه او/همه آن سعی تو بر این باشد/که مهت هر جا کنارت باشد/ گفت:این عشق یک

 

معجزه است/گاهی یک نگاه گاه یک بوسه است

 

لحظه ای بستم همی چشمان خود/به وضوح دیدم من دلدار خود/می درخشید از افق تا چشم من/صورت چو

 

 ماهش این مهسای من/ناگهان ماهم مرااز یاد برد/اشک سردم راصدای باد برد/حال این چشمان من چون یک

 

 کویر/گشته اند خشک بی آب و فقیر

 

گریه را پنهان کنم از دیگران/تا کسی پی نبرد در این جهان/که زمانی یار غاری داشتم/آنکه من بسیاردوست

 

 می داشتم/ماه من مهسای من ترکم بگفت/قلبم از دوری او در سینه خفت/حال تنها یار من در این جهان/گریه

است و غم و اشکی پنهان/

 

::::::.::::::...........::::::::::::::::.............:::::::::::::::::::::::::::...............:::::::::::::::::::.............::::::::::::::::::::.............٫

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9:22 توسط مهسا |
یه روز عشقولانه

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي

نيلوفر صدا كردم

پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس 
 تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ
آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد

ا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باش

ي
 دانم كجا تا كي براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني

دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام ه

ستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

 و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام

برگرد ....
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت

تو هم در پاسخ اين بي
وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرتو ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم


کلاس ادبيات معلم گفت: ... فعل رفت را صرف کن!... رفتم ..رفتي. رفت.. ساکت ميشوم

ميخندم !... ولي خنده ام تلخ ميشود،... استاد داد ميزند خوب بعد ادامه بده و من ميگويم: رفت... رفت... رفت رفت... و دلم شکست، غم رو دلم نشست، رفت شاديم بمرد، شور از دلم ببرد

،... رفت ..رفت ..رفت... و من ميخندم و ميگويم... - خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر

است ... کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم                                                                                                                  

من این مجنون نخواهم من این شیدانخواهم

 

من این سوز زمستان من این سرما نخواهم

من این عشق خیالی من این رویا نخواهم

 

من این امروزودیروز من آن فردا نخواهم

من این حادثه ی تلخ من آن آوا نخواهم

 

من این صبح دلاویز من آن شبها نخواهم

من این باد بهاری من آن غوغا نخواهم

 

من این چشمان پر اشک من آن غمها نخواهم

     گر او اینجا نباشد بنده این دنیا نخواهم

 

بدانید هیچ عشقی به جز مهسا نخواهم

 

اینم یه شعر به افتخار خودم.البته یکی از دوستام{آوا} بهم داده

 

wow

 

دخترها چند نوع داداش دارند؟ 1.داداش اينترنتي تا هر وقت خواستن ازش اكانت مجاني بگيرن

2.داداش خرزور تا در مواقع لزوم حال بعضي ها را بگيره 3.داداش خوش تيپ و پول دار تا به

 دوستانش بگه اين بي اف منه 4.داداش خرخون تا موقع امتحان براش تقلب بنويسه 5.داداش

ماشين دار تا اونو به موقع سر قرار برسونه 6.داداشي كه چشم ديدنشو نداره(همون داداش واقعي

خودش ................)

چطور بود؟داداش من چه جوریه؟ من که اصلا داداش ندارم چرا یه داداش مهربون دارم که هیچی ازش نمیخوام

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:50 توسط مهسا |
دیوانه کردن یک زن
 

شاید شما در برخوردهای لفظی که با دوست دخترتان دارید گاهی فکر کنید او یکدفعه دیوانه شده و احتمالا شنیده اید که می گوید:"تو آدم رو دیوونه میکنی"

هروقت خواستید به قول معروف دیوونش کنید یا حرصش رو دربیارید این کارهارو انجام بدید:

۱.به حرفهاش گوش نکنید

۲. هر چیزی که اون میگه برعکسش رو انجام بدید

۳. از دختران دیگر جلوی او تعریف کنید

۴.از او انتقاد کنید

۵. مبهم و دوپهلو حرف بزنید

۶.مرموز باشید و اطلاعات به او ندهید

۷.فراموش کار باشید وقرارهایتان را فراموش کنید

 

خوب چطور بود؟ اما من اینارو گفتم تا بدونید با دوستتون چه رفتار هایی نداشته باشید


تو را یافتم در ناباورانه ترین لحظه های زندگی.

تو را یافتمدر تلاطم امواج دریا.در پشت پرده ی ظلمت و در سکوت و ماتم اشک.

هرچه فریاد زدم نشنیدی. هر چه دنبالت دویدم مراندیدی.

 

تو فقط از من یک صورت دیدی اما من از تو یک شعر دیدم

یک اکسیر. یک اکسیر برای ادامه زندگی.........خواستم دستت را بگیرم

خواستم جان را فدایت کنم.خواستم تو برای من باشی فقط برای من

اما تو نخواستی حال که مدت ها گذشته به روزهایی که با تو داشته ام حسرت می خورم

به عشقی که به پای تو ریختم و به خیانتی که تو در حقم کردی حال آمده ای و میگویی پشیمانی؟

من عشق را نمیخواهم

عشقی که خود بسوزم و تو هرگز...........حال نیز می دانم که پشیمانی اما با تو بودن برام فقط در رویا امکان پذیر است.فقط در رویا....................

پس بیل و کلنگ و تیشه منت کشی نمیشه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 18:49 توسط مهسا |
چندتا شعر باحال

بازآ بازآُ هر آنچه هستی بازآ گرکافر و کبر وبت پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست  صدبار اگر توبه شکستی بازآ

خیانت

فقط او را کردم نیامد     تمام شب دعا کردم نیامد

به من گفت باید باوفابود به عهدش هم وفا کردم نیامد


با تو از خاطره ها سرشارم                                         با تو تا آخر شب بیدارم

عشق من دست تو یعنی خورشید                         گرمی دست تورا کم دارم 

امیدواری


 

از محبت تلخ ها شیرین بود                از محبت مس ها زرین بود

از محبت قهر رحمت می شود            از محبت مرده زنده می شود

از محبت خارها گل می شود             از محبت دیو حوری می شود

بی محبت موم آهن می شود          از محبت حزن شادی می شود

از محبت نیش نوشی می شود         از محبت شیر موشی می شود

این محبت هم نتیجه دانش است       کی گزافه برچنین تختی نشست؟


وقتی که من به آخر خط رسیدم یعنی وقتی مردم دستهایم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آرزوهایم نرسیدم

ودست خالی ازدنیا رفتم. چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار از دنیا رفتم. قلبم را از وسط به دو نیم تقسیم

 

کنید تاهمه بدانند از بی وفایی قلبم شکست . در آخر تکه یخی روی تابوتم بگذارید تا به جای عزیزترینم برای من گریه کند

آرزوی آخر

 

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی/چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی 

شیرین تر از آنی به شکر خدا که گویم/ ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی

تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه/ هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی

گویی بدهم کامت وجانت بستانم/ ترسم ندهی کامم و جانم بستانی

چون اشک بیندازیش از دیده ی مردم/ آن را که دمی از نظر خویش برانی

بی تو خیلی تنهام

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 16:21 توسط مهسا |
عشق

وعشق

صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه! صدای فاصله هایی است که مثل نقره تمیزند

وباشنیدن یک هیچ میشوند کدر

همیشه عاشق تنهاست

همیشه تنهاست" 


من پذیرفتم شکست خویش را

زخم های قلب دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم از رفتنم دلشاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

ارزو دارم گهی عاشق شوی

ارزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

من پذیرفتم شکست خویش را

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:14 توسط مهسا |